آمار سایت

کاربران : 10
مندرجات : 17
لینک‌ها : 6
تعداد نمایش مندرجات : 6053

چون فراق نقش سخت آید تو را     تا چه سخت آید ز نقاشش جدا

رذایل اخلاقی در نهج البلاغه PDF چاپ پست الکترونیکی
چهارشنبه, 10 خرداد 1391 ساعت 09:02

 

 

 

رذائل اخلاقي از منظر نهج­ البلاغه

محمد حسين فصيحي

اشاره:

بحث در رابطه با رذایل اخلاقی بسیار دشوار است و پرداختن به همه آنها نیز مشکل. اما شایسته است به مهمترین آنها، آن هم بطور خلاصه ذکر شود که آنچه در ذیل خواهید خواند؛ عبارتند از:

حسد؛ عجب؛ تکبر؛ ریاء؛ هواپرستی و آرزوی دراز.

1. حسد

«حسد» از جمله امراضي است كه از آن بعنوان، «اشدّ امراض نفسانيّه»[i] ياد مي‌كنند؛ كه باعث ناراحتي انسان در دنيا و مانع كمال واقعي و سعادت حقيقي او در آخرت خواهد شد.

1ـ1. معناي حسد

حسد هميشه در مورد نعمت پيدا مي‌شود، هنگامي ‌كه نعمتي به بنده‌اي عطا مي‌شود كسي كه ناظر بر تنعّم اوست «اگر شكرگزار يا بي‌تفاوت نباشد.» يكي از دو حالت در او پيدا مي‌شود.

الف. اينكه از وجود آن نعمت ناراحت باشد و زوال آن را آرزو كند، اين حالت، حسد ناميده مي‌شود.

ب. اينكه از وجود نعمت ناراحت نباشد و زوال آن را نيز آرزو نكند، ولي مايل باشد كه او هم از چنان نعمتي برخوردار باشد، اين حالت غبطه يا رقابت ناميده مي‌شود؛ كه بر عكس حسد از صفات پسنديده و موجب رشد و تحرك انسان است.[ii]

2ـ1. ريشه‌هاي حسد

علماي اهل اين فن يعني علم اخلاق براي حسد، علل و ريشه‌هاي متعدّدي را برشمردند؛ كه شايسته است به برخي از آن موارد اشاره نماييم.

1ـ2ـ1. خودپرستي

يكي از ريشه‌هاي حسد، عجب و خودپرستي است. مراد از عجب، خودپسندي است. يعني انسان، همه چيز خود را پسنديده بداند و نقصي را در آن نپذيرد. خودپرستي، رفتار ناپسند او را مستحسن جلوه مي‌دهد و باعث مي‌شود شخص، خود را از ديگران برتر بداند.

اينجاست كه حسد، نمودار مي‌شود و عوامل فاسد، ميوة فاسد مي‌دهد. حسدي كه از خودپسندي ريشه بگيرد، حسود را پلنگ صفت و درنده خو مي‌كند؛ به گونه‌اي كه با هركس از خود بالاتر ببيند، دشمني مي‌ورزد و به او حمله‌ور مي‌شود.

2ـ2ـ1. تكبّر

دوّمين ريشة حسد، تكبّر است. اين صفت رذيله، اگر در كسي يافت شود، دوست مي‌دارد كه خود را از ديگران برتر ببيند و همة مردم، زيردست او باشند؛ حتّي در مرتبة خودش هم كسي را نمي‌خواهد بشناسد.

متكبّر، بر بندگان خدا با نظر حقارت مي‌نگرد، چون مغزش بسيار كوچك، و فكرش كوتاه است، هميشه بر مقام خود مي‌ترسد. اگر احساس كند كه رقيبي پيدا كرده است و كسي به موقعّيت او يا بالاتر رسيده است، بسيار مضطرب مي‌شود و در پي تحقير او بر مي‌آيد؛ خصوصاً اگر حسد، هم از كبر و هم از عجب ريشه بگيرد؛ حسود، خطرناك‌تر مي‌شود. اين گونه حسود، به جز خود، هيچ كس را شايسته و لايق نمي‌داند؛ فضايل ديگران را منكر مي‌شود و اگر توانايي داشته باشد، كاري مي‌كند كه اثري از نام نيك براي كسي باقي نماند.

توضيح بيشتر در مورد «تكبّر» در مباحث آينده خواهد آمد.

3ـ2ـ1. بخل

سوّمين ريشة حسد، بخل است. بخيل، آن كسي است كه از خير رساندن به ديگران دريغ مي‌كند. حسود بخيل، از حسود خودخواه و حسود متكبّر، پليدتر است؛ زيرا آن دو اگر زوالِ نعمتي را از كسي خواستار بودند، از آن نظر بود كه آن را براي خود مي‌پنداشتند و نعمت و موقعيت ديگران را به زيان خود مي‌دانستند؛ ولي حسود بخيل از نفس بودن نعمت‌ها در دست مردم ناراحت است، هرچند بودن آن نعمت‌ها در دست مردم به زيان او نباشد و اگرچه به سود او هم باشد!

به قول شاعر «ملك الشعراء بهار»:

تا بخل و حسادت به جهان راهبر است آزاده، ذليل و راستگو در خطر است.[iii]

بخيل، به هيچ نعمتي از نعمت‌هاي خدا رضايت نمي‌دهد. پيوسته زبان اعتراضش باز است و جهان هستي را مورد استيضاح قرار مي‌دهد!!

4ـ2ـ1. حرص و آز

چهارمين ريشة حسد، حرص و طمع است. طمع‌كار خواهان آن است كه همه چيز از آنِ او باشد. هرمقدار كه داشته باشد، باز هم آرزومند دارايي بيشتر است. غريزة فزون خواهي حريص و آزمند، آرام گرفتني نيست و پي‌در‌پي افزايش مي‌يابد.

حسد، از حرص زائيده مي‌شود و اين مادر و فرزند، با يكديگر همكاري مي‌كنند تا انسانها را بيچاره كند. هرچه بخورند، سيري ندارند؛ اگر همة جهان را در كامشان بريزي، باز هم گرسنه‌اند و زيادتر مي‌خواهند![iv]

3ـ1. مفاسد و زيانهاي حسد

حسد مي‌تواند سرچشمة و منشأ بسياري از مفاسد فردي و اجتماعي باشد كه به برخي از آنها بعنوان نمونه ذكر مي‌نماييم.

1ـ3ـ1. منفور شدن

حسد، انسان را در نزد آحاد مردم منفور مي‌سازد؛ چون حسود همه كس را با نيش زهرآلود خود مي‌گزد و با زخم زبان‌هاي حضوري و بدگويي‌هاي غيابي، مردم را از خود مي‌رنجاند و باعث بوجود آمدن نفاق مي‌شود كه در نهايت موجب از بين رفتن محبّت و دوستي‌ها مي‌شود.

چنانچه حضرت امام علي (ع) در اين زمينه مي‌فرمايند:

«حسد الصّديق من سقم المودّة.»[v]

2ـ3ـ1. ناراحتي هميشگي

از مفاسد و زيان‌هاي ديگر حسود، آن است كه پيوسته در سوز و گداز است و هميشه در اضطراب و اندوه، لذا افراد حسود معمولاً رنجور و از نظر اعصاب و دستگاههاي مختلف بدن غالباً ناراحت و بيمارند و اين حقيقت، امروزه مسلّم شده است كه بيماريهاي جسمي ‌در بسياري از موارد عامل رواني دارد.[vi]

حسادت مانند زهر كشنده‌اي مي‌ماند؛ بلكه از آن هم خطرناك‌تر است؛ زيرا زهر فقط جسم آدمي ‌را آسيب مي‌رساند؛ امّا حسد، روح و جسم آدمي، هر دو را با هم نابود مي‌سازد و حاسد هميشه مريض احوال است؛ چنانكه امام علي (ع) مي‌فرمايند:

«العَجَبُ لِغَفْلَةِ الْحُسَّادِ، عَنْ سَلَامَةِ الأجْسَادِ.»[vii]

(تعجّب دارم كه چرا حسودان به تندرستي خويش نمي‌انديشند؟! )

زيان‌تر خويش را و ديگران را نباشد چون حسد در جملة هستي.[viii]

«مولوي»

وآنحضرت، براي حفظ سلامتي و تندرستي تن، سفارش به ترك از اين خصلت زشت يعني حسادت ورزيدن مي‌نمايند و چنين مي‌فرمايند:

«صِحَّةُ الْجَسَدِ، مِنْ قِلَّةِ الْحَسَدِ.»[ix]

از ارسطو پرسيدند كه چرا حسود هميشه مغموم و ناراحت است؛ حتّي از بيماران نيز ناراحتيش بيشتر است؟! در جواب گفت: حسود همانند ساير مردم هم غم دارد و هم شادي؛ ولي علاوه بر غم و اندوه خويش از خوشيها و شادي‌هاي مردم نيز مغموم و ناراحت مي‌گردد. لذا هميشه ناراحت است؛ يعني حسود هم بايد درد و رنج غم خود را تحمّل نمايد و هم درد و رنج خوشيهاي مردم را ![x]

3ـ3ـ1. تباهي عبادات حسود

حسود به واسطة حسادتش همة نيكي‌ها و عبادتهايش را نابود و تباه مي‌نمايد و در نتيجه، حسد باعث مي‌شود كه نور ايمان از قلب آدمي‌ رخت بربندد و انسان در اثر روي آوردن به حسد از رسيدن به كمال واقعي و سعادت حقيقي بازماند.

حضرت امام علي(ع) در اين مورد، جمله‌اي زيبايي دارند كه فرموده‌اند:

«وَ لاتَحَاسَدُوا، فَإنَّ الْحَسَدَ يَأكُلُ الإيمانَ «كَمَا تَأكُلُ النَّارَ الْحَطَبَ»»[xi]

(حسد نورزيد كه حسد ايمان را چونان آتشي كه هيزم را خاكستر كند، نابود مي‌سازد.)

حسد از ما ومردم كَنَد بُنياد حسد ايـمان و دين را داد بر باد

توكّل‌ كن حسد را ريشه بركن مگو دولت چه روگردان شد از من.[xii]

«رفعت سمناني»

4ـ3ـ1. منشأ جنايات

بخش عظيمي ‌از جنايات كه در دنيا واقع مي‌شود؛ منشأ‌اش حسادت است؛ يعني اگر علل و عوامل اصلي قتل‌ها، دزدي‌ها، تجاوزها، ستم‌ها، غيبت‌ها، دروغگويي‌ها، و... را بررسي كنيم؛ خواهيم ديد كه قسمت قابل توجّهي از آنها از حسد مايه مي‌گيرند. لذا حسد را به شراره‌اي از آتش تشبيه كرده‌اند كه مي‌تواند موجوديّت حسود و يا فرد و جامعه‌اي را كه در آن زندگي مي‌كند، به خطر بيندازد.[xiii]

به طور مثال مي‌توان گفت: حسد باعث مي‌شود كه انسان دست به قتل بزند. چنانكه استاد مصباح مي‌فرمايد:

«يكي از انگيزه‌هاي قتل نفس، حسد است. وانگيزة اوّلين قتلي كه بر روي زمين اتفاق افتاده يعني قتل هابيل به دست قابيل، بنا به گفته قرآن، حسد بوده است.»[xiv]

و حضرت امام علي (ع) نيز اين جريان را بطور مفصّل چنين بيان مي‌فرمايند:

«و شما همانند قابيل نباشيد كه بر برادرش تكبّر كرد، خدا او را برتري نداد، خويشتن را بزرگ مي‌پنداشت، و حسادت او را به دشمني واداشت، تعصّب آتش كينه در دلش شعله‌ور كرد، وشيطان باد كبر و غرور در دماغش دميد، وسرانجام پشيمان شد، وخداوند گناه قاتلان را تا روز قيامت برگردن او نهاد.»[xv]

5ـ3ـ1.از بين بردن فضايل

ديگر از زيان‌هاي حسد، نابود كردن فضائل اخلاقي است؛ حسد، روح نوراني را تاريك و ظلماني مي‌كند وصفات عاليه و كمالات نفسانيه را زائل مي‌نمايد. حسد سپيدي‌ها را مي‌برد و به جاي آن نقاط سياهي در دل مي‌گذارد. حسد صفات نيك و فضايل اخلاقي را مي‌خورد، چنانكه آتش هيزم را.[xvi]

4ـ1. راه علاج و درمان حسد

بهترين راه براي از بين بردن اين بيماري دهشتناك اين است كه:

اوّلاً: حسود بداند، حسد خسران دينا و آخرت را برايش به ارمغان مي‌آورد؛ زيرا حسد در واقع عبارت است از ناراضي بودن بر قضاي الهي و اينكه چرا فلان نعمت را بر ديگري عنايت فرموده است. و از طرف ديگر بداند كه با حسد از كنار اولياء خدا خارج شده و با شيطان و كفّار همنشين مي‌شود.

ثانياً: در مقام عمل درصدد علاج آن بكوشد؛ يعني انسان حسود، تمام اقوال و افعالي را كه مقتضاي حسد است را ترك كند و خود را به انجام نقيض آنها مكلّف نمايد. مثلاً: اگر حسد اقتضاء مي‌كند كه متعرض عرض و آبروي محسود شود زبانش را به مدح و ستايش او مكلّف نمايد.

ثالثاً: قدري تفكّر نمايد و تعقّل كند كه آيا با حسادت حسود، نعمتي را كه خداوند به ديگري داده است، پس مي‌گيرد.

وآخر اينكه، مي‌بايستي انسان تمام همّ و غمّ خود را بر اين بگذارد كه بايد ريشه‌هاي حسد را از ريشه خشكاند؛ از قبيل كبر، خودخواهي و شدّت حرص كه قبلاً از آن‌ها اشاره كرديم.[xvii]


2. عجب

يكي از صفات بسيار خطرناكي كه متأسفانه بيشتر در انسانهاي به ظاهر وارسته و پيراسته، خود را نشان مي‌دهد، «عجب» و خودپسندي است. كه از آن بعنوان «اعظم مهلكات»[xviii] ياد مي‌كنند.

1ـ2. تعريف عجب

«عجب» عبارت است از بزرگ دانستن نعمت و تكيه بر آن و فراموش كردن نسبت نعمت با نعمت دهنده.[xix] و برخي نيز گفته‌اند:

«عجب»، آن است كه انسان خود را به خاطر كمالاتي كه در خود سُراغ دارد، بزرگ بشمارد، اعم از آن كه واقعاً واجد آن كمالات باشد يا خيال كند كه واجد كمال است.[xx]

پس اين عجب، محصول خودشناسي نادرستي است كه از ضعف رابطة معرفتي انسان با خداوند ناشي مي‌شود. درحاليكه موحد راستين دچار چنين خطايي، نميشود؛ او همه چيز را از خدا مي‌داند و هر ويژگي يا فعل ارزشمندي را كه در خود مي‌يابد، ناشي از لطف و ارادة الهي مي‌داند.[xxi]

2ـ2. مراتب عجب

حضرت امام خميني (ره) در كتاب خود،[xxii] براي عُجب چند مراتبي را ذكر مي‌نمايند.كه ما فقط بطور خلاصه، اشاره مي‌كنيم.

مرتبة اوليٰ، كه از همه بالاتر و هلاكش بيشتر است، حالي است كه در انسان بواسطة شدت عجب پيدا شود كه در قلب خود بر وليّ نعمت خود، به ايمان يا خصال ديگرش منّت گذارد !

مرتبة ديگر آن است كه به واسطة شدّت عجبي كه در قلب است، خود را در سلك مقربين و سابقين مي‌شمارد.

درجة ديگر آن است كه خود را از خداي تعالي به واسطة ايمان يا ملكات يا اعمال، طلبكار بداند و مستحق ثواب شمارد و لازم بداند بر خدا كه او را در اين عالم، عزيز و در آخرت، صاحب مقامات كند؛ و خود را مؤمن صاف و پاك بداند!

و رتبة ديگر از عجب آن است كه خود را از مردم ديگر ممتاز بداند و بهتر شمارد؛ و اعتماد به خود و ايمان و اعمال خود كند و ديگر مخلوق را ناچيز و ناقص شمارد و به همة مردم به نظر خواري نگاه كند!

3ـ2. مذمّت عجب در نهج البلاغه

اينك شايسته است پس از روشن شدن معنا و مراتب عُجب، به كتاب گرانسنگ نهج البلاغه مراجعه نماييم و به برخي از مواردي كه در نكوهش عجب آمده است؛ اشاره نماييم.

حضرت امام علي (ع)؛ از عُجب بعنوان «غربت و تنهايي» تعبير مي‌كنند و چنين مي‌فرمايند:

ـ «وَلا وَحْدَةَ أوْحَشُ مِنَ الْعُجْبِ.»[xxiii]

(غربتي، وحشت ‌بارتر از خودپسندي وعجب نيست.)

و در جاي ديگر، چنين تعبير مي‌فرمايند:

ـ «وَ أوْحَشَ الْوَحْشَةِ العُجْبُ.»[xxiv]

(وحشتناك‌ترين وحشت، عجب و خودپسندي است.)

عيب است، بزرگ بركشيدن خود را واندر همة خـلق، گـزيدن خود را

از مـردمك ديده به بـايد آمـوخت ديدن همه كس را و نديدن خود را.[xxv]

«خواجه عبدالله انصاري»

وگاهي «عجب» مانع مي‌شود براي بدست آوردن و رسيدن به كمالات اخلاقي؛ و انسان را از رسيدن به كمال و سعادت واقعي محروم مي‌كند و همچنين باعث مي‌شود كه قوة تعقّل انسان به وجه أحسن عمل نكند؛ چنانكه حضرت امام علي (ع) مي‌فرمايند:

ـ «الإعْجَابُ يَمنَعُ الإزْدِيَادَ.»[xxvi]

(خودپسندي، مانع دستيابي به افزايش است.)

ـ «عُجْبُ المَرْءِ بِنَفْسِهِ أحَدُ حُسَّادِ عَقْلِهِ.»[xxvii]

(خودپسندي يكي از حسودان عقل است.)

حجاب ديدن آن روي، شرك و خود بيني است

زهستي تو رخش را نقاب در پيش است

وجود او به مثل هـمچو آب و تـو ماهـي

خبر از آب نداري و آب در پيش است

نظر به او نتوان كرد چون زعكس رخش

بدور باش هزار آفتاب در پيش است.[xxviii]

«فيض كاشاني»

ـ «وَاعْلَمْ أنَّ الإعْجَابَ ضِدُّ الصَّوابِ، وَ آفَةُ الألبَابِ.»[xxix]

(بدان كه عجب و خودپسندي، ماية خطا و باعث تضعيف قواي فكري است.)

نيك نامي‌ خواهي اي دل، با بَدان صحبت مدار

خودپسندي، جـان من، بـرهان نـاداني بـود.[xxx]

ودر جاي ديگر، از ديدگاه آنحضرت، گناهي كه انسان مرتكب شود و سپس توبه نمايد، بهتر از عمل نيك و صالحي است كه انسان را به عجب و خودپسندي وادارد.

« سَيِّئَةٌ تَسُؤُكَ خَيرٌ عِندَاللهِ مِنْ حَسَنَةٍ تُعجِبُكَ.»[xxxi]

وبالاخره اينكه، حضرت علي (ع) در طي نامه‌اي به مالك اشتر، در مورد عجب و خودپسندي به وي چنين هشدار و گوشزد مي‌فرمايند:

«وَإِيَّاكَ وَالاِْعْجَابَ بِنَفْسِكَ، وَالثِّقَةَ بِمَا يُعْجِبُكَ مِنْهَا، وَحُبَّ الاِْطْرَاءِ، فَإِنَّ ذلِكَ مِنْ أَوْثَقِ فُرَصِ الشَّيْطَانِ فِي نَفْسِهِ، لِـيَمْحَقَ مَا يَكُونُ مِنْ إِحْسَانِ الْـمُحْسِنِينَ.»[xxxii]

(مبادا هرگز دچار خودپسندي گردي! و به خوبي‌هاي خود اطمينان كني، و ستايش را دوست داشته باشي، كه اينها همه از بهترين فرصت‌هاي شيطان براي هجوم آوردن به توست، و كردار نيك نيكوكاران را نابود سازد.)

4ـ2. علاج و درمان عجب

عجب مرضي است كه جز ناداني محض علّت ديگري ندارد؛ بنابراين درمانش علم و معرفت است. و در كل آنچه انسان بدان عجب مي‌ورزد بر دو قسم است:

الف. آنهايي كه در كبر دخالت دارند و انسان به خاطر آنها تكبر مي‌ورزد؛ علاج اين قسم در بحث تكبّر ذكر خواهد شد.

ب. آنهايي كه در تكبّر دخالت ندارند؛ اين قسم را مي‌توان به چند قسم تقسيم كرد:

1. قدرت و سطوت.

علاج اين قسم به اين است كه بداند يك روز تب كافي است كه قدرتش را تبديل به ضعف كند و يك پشه او را عاجز نمايد.

2. عجب به عقل و زيركي.

علاج‌اش آن است كه بينديشد كه با كوچكترين مرضي كه بر مشاعرش عارض شود چنان عقلش مختّل مي‌شود كه وسيلة خنده و بازيچة ديگران شود.

3. عجب به زيادي نفرات.

علاج اين قسم، اين است كه در ضعف خود و آنها بينديشد و بداند كه همة آنها بندگان ضعيف و عاجزي هستند كه نفع و ضرر، موت و حيات، نشر و حشر خود را در اختيار ندارند.

4. عجب به مال، عجب به جمال و عجب به اصل و نسب.[xxxiii]

چنانچه از اين مطالب فهميده مي‌شود اين است كه درمان و علاج همة اقسام عُجب، مي‌تواند انديشه و تعقّل در مورد خود انسان باشد؛

چنانچه حضرت امام علي (ع) در اين مورد، بيان زيبايي دارند كه مي‌فرمايند:

«مَا لإبْنِ آدَمَ وَالْفَخْرِ: أوَّلُهُ نُطْفَةٌ، وَآخِرُهُ جِيفَةٌ، وَ لايَرْزُقُ نَفسَهُ، وَ لايَدْفَعُ حَتْفَهُ.»[xxxiv]

(فرزند آدم را با فخرفروشي چه كار؟ او كه در آغاز نطفه‌اي گنديده، و در پايان مرداري بدبو است، نه مي‌تواند روزي خويشتن را فراهم كند، و نه مرگ را از خود دور نمايد!)

اي هست وجود تو ز يك قطره مني معلوم نمي‌شود كه تو چند مني

تا چند مني زخود كه كو همچو مني نيكو نبود مني ز يك قطره مني[xxxv]

«شيخ بهايي»


3. تكبّر

كبر از نتايج و ثمرات عجب است و فرقش با عجب اين است كه صفت عجب بدون مقايسة نفس با كس يا چيز ديگري در انسان به وجود مي‌آيد؛ ولي كبر، صفتي است كه هميشه در مقايسة نفس با ديگري به وجود مي‌آيد.[xxxvi]

بنابراين تكبّر از گناهان كبيره و از مهلكات عظيمه‌اي است كه غالباً برخي از انسانها به آن دچار مي‌شوند و موجب مي‌شود كه اين انسان نتواند پلّه‌هاي ترقّي و كمال را بپيمايد.

و در تعريف «تكبّر» چنين آمده است:

«تكبّر» : بزرگي به خود گرفتن، خود را بزرگ پنداشتن، بزرگ منشي نمودن؛ بزرگي فروختن به ديگران.[xxxvii]

1ـ3. اقسام تكبر

براي تكبر اقسامي‌ را شمرده‌اند كه مي‌توان به اين موارد اشاره كرد:

الف. تكبّر بر خداوند متعال.

از باب نمونه مي‌توان به نمرود و فرعون، اشاره كرد؛ چنانچه فرعون، چون از بندگي خدا تكبّر مي‌ورزيد، گفت:

(فقال أنا ربكم الاعلي)[xxxviii]

ب. تكبّر بر خلق

اين نوع تكبّر را مي‌توان به دو شعبه تقسيم كرد:

1. تكبّر بر انبياء و رُسُل و ائمه.

و سبب اين نوع تكبّر آن است كه انسان خود را بالاتر و برتر از آنها مي‌داند كه چگونه از يك بشر معمولي اطاعت كند. چنانچه قرآن كريم از قومي‌ چنين نقل مي‌كند:

(اَنُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنَا)[xxxix]

(آيا ما به دو انسان همانند خودمان ايمان بياوريم.)

2. تكبّر بر ساير مردم.

يعني اينكه خود را از ساير آحاد مردم بهتر و كاملتر بداند و آنها را تحقير نمايد، و هنگامي ‌كه بداند يكي از بندگان خدا حق مي‌گويد، آن را انكار كند.[xl]

2ـ3. نكوهش تكبّر در نهج البلاغه

در اين قسمت، خوب است مطالبي در مورد تكبّر از نهج البلاغه را به طور اجمال بيان نماييم.

حضرت امام علي (ع)، از تكبّر به بدي ياد مي‌كنند و انسانها را از اين صفت مذموم داشتن، نكوهش مي‌فرمايند و سفارش به پرهيز از آن مي‌نمايند: و چنين مي‌فرمايند:

ـ «وَخَلْعَ التَّكَبُّر مِنْ أعْنَاقِكُمْ.»[xli]

(حلقه‌هاي زنجير خود بزرگ بيني را از گردن باز كنيد.)

ـ «وَلاتَكُونُوا كَالْمُتَكَبِّر عَلَيٰ ابْنِ أمِّهِ.... .»[xlii]

(و شما همانند قابيل نباشيد كه بر برادرش تكبّر كرد.... وشيطان باد كبر و غرور در دماغش دميد، و سرانجام پشيمان شد، و خداوند گناه قاتلان را تا روز قيامت برگردن او نهاد.)

ـ «فَاللهَ اللهَ في كِبْرِ الْحَمِيَّةِ، وَفَخْرِ الْجَاهلِيَّةِ! فَإِنَّهُ مَلاَقِحُ الشَّنَآنِ، وَمَنَافِخُ الشَّيْطانِ، ... .»[xliii]

(خدا را! خدا را! از تكبّر و خودپسندي، واز تفاخر جاهلي بر حذر باشيد، كه جايگاه بغض، كينه و رشد وسوسه‌هاي شيطاني است ...)

ـ «ضَعْ فَخْرَكَ وَاحْطُطْ كِبَركَ.»[xliv]

(فخرفروشي را واگذار، و از مركب تكبّر فرود آي.)

ـ «عَجَبْتُ لِلمُتَكَبِّرِ الذَّي كَانَ بِالأمسِ نُطفَةً وَيَكُونُ غَدَاً جِيفَةً.»[xlv]

(در شگفتم از متكبّري كه ديروز نطفه‌اي بي‌ارزش، و فردا مرداري گنديده خواهد بود.)

نشايد بـني آدم خـاك زاد كه در سر كند كبر و تندي و باد.[xlvi]

«سعدي»

از كبر مدار هيچ در دل هوسي كز كبر بجايي نرسيده است كسي.[xlvii]

«بابا افضل»

3ـ3. راه درمان تكبّر در نهج البلاغه

بنابراين، از نگاه نهج البلاغه، تكبر را مي‌توان چنين علاج و درمان نمود:

الف. بوسيلة خواندن نماز و راز و نياز با خداوند متعال.

«فَرَضَ اللهُ ...، وَالصَّلاةَ تَنْزيهاً عَن الْكِبْرِ.»[xlviii]

(خداوند، «نماز» را براي پاك بودن از كبر و خودپسندي واجب كرد.)

يعني به عبارتي ديگر مي‌توان گفت: راه علاج كبر، معرفت به خداوند تبارك و تعاليٰ مي‌باشد. وهنگامي‌ كه عظمت و بزرگي خداوند متعال را مدّ نظر داشته باشيم، همواره خود را حقير، فقير و ذليل در برابرش مي‌بينيم و روحيّة استكباري در ما خشك و ويران مي‌شود.

ب. هميشه و در همه حال به ياد آخرت، حساب و كتاب قيامت بودن.

«ضَعْ فَخْرُكَ، وَاحْطُطْ كِبْرَكَ، وَاذْكُرْ قَبرَكَ.»[xlix]

ج. شناختن اصل و نسب حقيقي خويش و اينكه پدرش نطفه‌اي كثيف و جدّش خاك ذليل است.

«وَعَجِبتُ لِلمُتَكَبِّر الّذي كان بِالأمسِ نُطْفَةً وَيَكُونَ غَداً جِيفةً.»[l]

سخن آخر

وبالاخره؛ سخن آخر اينكه، حضرت امام علي (ع)، عاقبت تكبّر و خودپسندي را با تعبيري زيبا و رسا، چنين بيان مي‌فرمايند:

«شيطان بر آدم (ع) به جهت خلقت او از خاك، فخر فروخت، و با تكيه به اصل خود كه از آتش است، دچار تعصّب و غرور شد.

پس شيطان دشمن خدا و پيشواي متعصّب‌ها و سر سلسله متكبّران است، كه اساس عصبيّت را بنا نهاد، و بر لباس كبريايي وعظمت با خدا در افتاد، لباس بزرگي را بر تن پوشيد و پوشش تواضع و فروتني را از تن در آورد. آيا نمي‌نگريد كه خدا به خاطر خود بزرگ بيني، او را كوچك ساخت؟ و به جهت بلند پروازي او را پَست و خوار گردانيد؟ پس او را در دنيا طرد شده، و آتش جهنّم را در قيامت براي او مهيّا فرمود!»[li]

و در ادامه، آنحضرت، به انسانهايي كه خواهان كمال و سعادت حقيقي‌اند و از گذشتگان، عبرت و پند مي‌گيرند؛ چنين سفارش مي‌نمايند:

«پس، از آنچه خداوند نسبت به ابليس انجام داد، عبرت گيريد؛ زيرا اعمال فراوان و كوشش‌هاي مداوم او را با تكبّر از بين برد!

او شش هزار سال عبادت كرد كه مشخّص مي‌باشد از سال‌هاي دنيا يا آخرت است؛ امّا با ساعتي تكبّر همه را نابود كرد، چگونه ممكن است پس از ابليس، فرد ديگري همان اشتباه را تكرار كند و سالم بماند؟!»[lii]

همه را به، زخود انديش و مكن كبر بر خَلق، چو ابليس لعين.[liii]

«الهي قمشه‌اي»


4. رياء

«رياء» يكي از گناهان كبيره‌اي است كه ماية هلاكت و نابودي انسان و مانع رسيدن وي به كمال و سعادت حقيقي است و خلاصه اينكه باعث شقاوت ابدي و سقوط در قعر جهنّم است.

«رياء» از جهت لغوي از «رؤيت» مشتق شده است و به معني طلب منزلت و مقام در قلوب مردم به وسيلة ارائة اعمال نيك مي‌باشد.[liv]

و برخي نيز گفته‌اند: «رياء»: خود را به نيكوكاري جلوه دادن برخلاف حقيقت، تظاهر به نيكوكاري و پاكدامني.[lv]

1ـ4. اقسام رياء

براي رياء اقسامي ‌ذكر كرده‌اند، كه پرداختن به اين قسم، نيازمند مجال بيشتري است لذا ما فقط، اقسام آن را نام برده و در پايان، قسم آخر را توضيح مي‌دهيم.

1. رياء در عقيده.

2. رياء در عمل.

الف. رياء در عبادات واجبه.

ب. رياء در نوافل و مستحبات.

3. رياء در گفتار.

4. رياء در شكل و قيافه.

5. رياء در معاشرت.

6. رياء در اخلاق.[lvi]

2ـ4. رياء در اخلاق

يكي از راه‌هاي نفوذ در قلب مردم، آن است كه انسان، اخلاق پسنديده را از خود نشان دهد. اگر مردم يك فرد را متواضع، مهربان، خوش‌رو، آرام، خويشتن‌دار، شجاع و صاحب كمالات ببيند، جذب شخصّيت او مي‌شوند وچنين فردي كه در بين مردم، صاحب نفوذ شده، وضعيتي ويژه پيدار مي‌كند. انسان‌ها عاشق كمالات هستند و چون عاشق كمال‌اند، شيفتة‌ كسي مي‌شوند كه داراي كمالات اخلاقي و صفات پسنديده باشد. چه بسيار اتفاق مي‌افتد كه انسان‌ها خود را صاحب اخلاق پسنديده معرّفي مي‌كنند تا از اين طريق در دل‌ها نفوذ كنند.

كساني كه در پشت درهاي بسته و دور از چشم ديگران، بدترين صفات و اخلاق را دارند، گاهي در نزد مردم، درمحلّ عمومي‌ و در محلّ كار خود، براي جلب نظرها، كارهاي خوب انجام مي‌دهند و خود را صاحب اخلاق نيك معرّفي مي‌كنند.

عدّه‌اي هم، آن چنان از اخلاق نيك نام مي‌برند تا همگان تصّوركنند كه خود ايشان، صاحب اخلاق هستند.[lvii]

3ـ4. علل و عوامل رياء

علل و عوامل رياء بسيار زياد مي‌باشد، امّا دو چيز از تمام آنها، بيشتر خودنمايي مي‌كند و آن عبارتند از:

الف. عدم شناخت خداوند.

ب. حبّ جاه و مقام.[lviii]

4ـ4. رياء از نگاه نهج البلاغه

با مطالعة كتاب ارزشمند نهج البلاغه، مشاهده مي‌كنيم كه حضرت امام علي (ع)، انسانها را از اين خصلت زشت، نهي مي‌فرمايند و چنين سفارش مي‌كنند:

ـ «وَاعْمَلُوا في غَيْرِ رِيَاء وَلاَ سُمْعَة;»[lix]

(عمل نيك انجام بدهيد بدون آن كه به رياء وخودنمايي مبتلاء شويد.)

ـ «رَحِمَ اللهُ امَرَأَ ...، قَدَّمَ خَالِصاً، وَعَمِلَ صَالِحاً.»[lx]

(خدا رحمت كند كسي را كه خالصانه گام بردارد، و عمل نيكو انجام دهد.)

و در جاي ديگر، آنحضرت از رياء بعنوان شرك ياد مي‌كنند:

ـ «وَاعْلَمُوا أَنَّ يَسِيرَ الرِّيَإِ شِرْكٌ.»[lxi]

(آگاه باشيد! رياكاري و تظاهر، هرچند اندك باشد، شرك است.)

سخن ماند از عاقلان يادگار زسعدي همين يك سخن ياد دار

گـنه‌كار انديشناك از خداي بـه از پـارسـاي عـبادت نـماي.[lxii]

زيرا شخص رياكار، يك عمل الهي را براي رضاي بندگان و تظاهر به نيكي و جلب توجّه آنان انجام مي‌دهد و در حقيقت، به جاي اينكه عزّت را از خدا بخواهد كه مصداق واقعي، (و تعز من تشاء و تذل من تشاء )[lxiii] است، از بندگان ضعيف و ناتوان مي‌طلبد و اين نوعي شرك و دوگانه پرستي است.[lxiv]

وحضرت علي (ع) مي‌فرمايند: انساني كه براي غير خداوند متعال، عملي را انجام دهد؛ خداوند او را به همان غير واگذارد.

«فإنّه مَنْ يَعْمَلْ لِغَيْرِ اللهِ يَكِلْهُ اللهُ إِلَى مَنْ عَمِلَ لَهُ.»[lxv]

چنانچه «عطار نيشابوري» مي‌گويد:

هرچيز كه در هر دو جهان بسته آني آنست تو را در دو جهان مونس و معبود.[lxvi]

5ـ4. درمان رياء

الف. مؤثرترين درمان رياء، بازنگري و تأمّل رياكار در عقيدة خود نسبت به خداوند است.

ب. يكي ديگر از راههاي مبارزه با رياء، توجّه رياكار به پاداش عظيم اعمال خالصانه است.

ج. ودر پايان، چه درماني از اين بالاتر، كه رياكار بداند و بينديشد كه در اثر رياء از مصاحبت و دوستي با محبوب حقيقي محروم مي‌شود و هداياي او حتّي اگر كوچكترين شائبه رياء داشته باشد، از سوي خداوند، بازپس فرستاده مي‌شود.[lxvii]

همانطور كه حضرت امام علي (ع) فرمودند:

(آگاه باشيد! رياكاري و تظاهر، هرچند اندك باشد، شرك است.)[lxviii]

در اينصورت، شرك، گناه نابخشودني است كه خداوند متعال مي‌فرمايد:

﴿إِنَّ اللّهَ لاَ يَغْفِرُ اَن يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذٰلِكَ لِمَن يَشَاءُ وَمَن يُشْرِكْ بِاللهِ فَقَدِ افْتَرَي إِثْماً عَظِيماً﴾[lxix]

(خداوند هرگز شرك را نمي‌بخشد، .... .)


5. هواپرستي و آرزوي دراز

هواپرستي و آرزوي دراز، مي‌تواند دو دشمن بزرگ و سرسخت انسان براي رسيدن به كمال واقعي و سعادت حقيقي‌اش باشد. آن چنان اين دو چيز براي انسان مهلك و خطرناك است كه چنانچه حضرت امام علي (ع) مي‌فرمايند:

«اي مردم! همانا بر شما از دو چيز مي‌ترسم: هواپرستي و آرزوهاي طولاني. امّا پيروي از خواهش نفس، انسان را از حق باز مي‌دارد، و آرزوهاي طولاني، آخرت را از ياد مي‌برد.»[lxx]

حال، نخست در مورد «هواپرستي»، آن هم بطور خيلي فشرده بحث خواهيم كرد و در آخر، كمي ‌هم از «آرزوي دراز» سخن خواهيم گفت.

1ـ5. هواپرستي

«هواپرستي»، بزرگترين مانع راه كمال و سعادت انسان است. وپيروي از هواي نفس مي‌تواند انسان را به ورطة هلاكت و نابودي اندازد.

2ـ5. نكوهش هواپرستي در نهج البلاغه

با مطالعه و بررسي كتاب ارزشمند نهج البلاغه، به مطالب فراواني در اين مورد، مي‌توان برخورد كه حضرت امام علي (ع) در اين باره رهنمودها، هشدار و نكوهش‌هاي فراواني نموده‌اند كه در اينجا ما بطور خلاصه به چند موارد از آنها اشاره خواهيم كرد.

الف. حضرت علي (ع)، در يك بخش از سخنانشان، بطور كلّي از نقش هواپرستي در ضلالت و گمراهي انسان پرده برداشته است. آنحضرت بر رويارويي عقل و هواي نفس پاي مي‌فشارد و ياد مي‌كند كه هرگاه عقل بر هواي نفس پيروز شود، انسان به هدايت مي‌رسد و هرگاه هواي نفس بر عقل چيره گردد، انسان به ورطة ضلالت در مي‌لغزد.

اينك به نمونه‌هايي از سخنان حضرت علي (ع)، در اين باره مي‌نگريم:

ـ «وَالْهَوَيٰ شَريكُ الْعَمَيٰ.»[lxxi]

(هواپرستي همانند كوري است.)

ـ «فَرَحِمَ اللهُ امْرَأً نَزَعَ عَنْ شَهْوَتِهِ، وَقَمَعَ هَوَيٰ نَفْسِهِ، فَإنَّ هذِهِ النَّفْسَ أَبْعَدُ شَيْءٍ مَنْزِعاً، وَإنَّهَا لاَ تَزَالُ تَنْزِعُ إِلَيٰ مَعْصِيَة فِي هَوىً.»[lxxii]

(پس رحمت خداوند بر كسي كه شهوت خود را مغلوب و هواي نفس را سركوب كند، زيرا كار مشكل، باز داشتن نفس از شهوت بوده كه پيوسته خواهان نافرماني و معصيت است.)

ـ «وَالشَّقِيُّ مَنِ انْخَدَعَ لِهَوَاهُ وَغُرُورِهِ..... ، وَمُجَالَسَةَ أَهْلِ الْهَوَيٰ مَنْسَاةٌ لِلاِْيمَانِ، وَمَحْضَرَةٌ لِلشَّيْطَانِ.»[lxxiii]

(شقاوتمند كسي است كه فريب هوا و هوس‌ها را بخورد ...، وهمنشيني با هواپرستان ايمان را به دست فراموشي مي‌سپارد، وشيطان را حاضر مي‌كند.)

ب. پاره‌اي از رهنمودهاي امام در اين باره است كه هرگاه عقل از قيد و بند و حجاب هواي نفس رها گردد، خطا نخواهد كرد و آدمي‌ را به حق، راه مي‌نمايد.

ـ «وَكَمْ مِنْ عَقلٍ أسيرٍ تَحتَ هَوَيٰ أمِيرٍ.»[lxxiv]

(و چه بسا عقل كه اسير فرمانروايي هوس است.)

ـ «شَهِدَ عَلَيٰ ذلِكَ الْعَقْلُ إِذَا خَرَجَ مِنْ أَسْرِ الْهَوَيٰ، وَسَلِمَ مِنْ عَلاَئِقِ الدُّنْيَا.»[lxxv]

(به اين واقعيت‌ها (بي‌اعتباري دنيا)، عقل گواهي مي‌دهد هرگاه كه از اسارت هواي نفس نجات يافته، از دنياپرستي به سلامت بگذرد.)

ـ «وَالْعَقلُ حُسَامٌ قَاطِعٌ، ....، وَقَاتِلْ هَوَاكَ يَعقلِكَ.»[lxxvi]

(وعقل شمشيري است برّان ، ....، وهواي نفس خود را با شمشير عقل بكُش.)

ج. در اين قسمت، آن بخش از سخنان امام را مي‌توانيم، بيان كنيم كه آنحضرت از آن مورد سخن مي‌گويند كه نفس، انسان را مي‌فريبد و او خيال مي‌كند كه دانا و عالم است و به بدعت و تحريف حقايق دست مي‌زند و متأسفانه آحاد مردم را نيز به گمراهي و ضلالت مي‌كشاند.

ـ «همانا آغاز پديد آمدن فتنه‌ها، هواپرستي، و بدعت گذاري در احكام آسماني است، نوآوري‌هايي كه قرآن با آن مخالف است، وگروهي بر گروه ديگر سلطه و ولايت يابند، كه برخلاف دين خداست.»[lxxvii]

و نيز مي‌فرمايند:

ـ «و ديگري كه او را دانشمند نامند، امّا از دانش بي‌بهره است، يك دسته از ناداني‌ها را از جمعي نادان فراگرفته، و مطالب گمراه كننده را از گمراهان آموخته، و به هم بافته، و دام‌هايي از طناب‌هاي غرور و گفته‌هاي دروغين بر سر راه مردم افكنده، قرآن را بر اميال و خواسته‌هاي خود تطبيق مي‌دهد، و حق را به هوس‌هاي خود تفسير مي‌كند؛ ...، پس مرده‌اي است در ميان زندگان.»[lxxviii]

3ـ5. راه علاج هواپرستي در نهج البلاغه

شايد راه‌هاي گوناگوني براي علاج اين‌گونه بيماريهاي روحي وجود داشته باشد؛ ولي آنچه كه از همة آنها مهم و كارسازتر باشد؛ مي‌توان به «توانمند ساختن روحية تقويٰ و پرهيزگاري آحاد مردم» اشاره كرد و اين بدان دليل است كه:

«لاَيَهْلِكُ عَلَى التَّقْوَيٰ سِنْخُ أَصْل، وَلاَ يَظْمَأُ عَلَيْهَا زَرْعُ قَوْمٍ.»[lxxix]

(آنچه بر اساس تقويٰ پايه گذاري شود، نابود نگردد. كشتزاري كه با تقويٰ آبياري شود، تشنگي ندارد.)

و همچنين مي‌توان به وسيلة «فراوان ياد كردن روز حساب و مرگ» بر هواپرستي غلبه نمود.

چنانچه حضرت علي (ع) مي‌فرمايند:

«وَ لَنْ تَحْكُمْ ذلك مِنْ نَفسِكَ حتّي تُكثِرَ هُمُومَكَ بِذِكرِ الْمَعادِ إليٰ رَبِّكَ.»[lxxx]

(وتو بر نفس مسلّط نخواهي شد مگر با ياد فراوان قيامت و بازگشت به سوي خدا.)

4ـ5. آرزوهاي دراز

آرزوهاي دراز، به يقين، يكي از بدترين و خطرناك‌ترين دشمنان سعادت انسان است و موجب مي‌شود كه انسان، به سعادت حقيقي و كمال واقعي اصلاً نرسد؛ چراكه تاريخ گواه است و بيان مي‌كند كه انسان در بلندپروازي آرزوها هيچ حدّ ومرزي را به رسميّت نمي‌شناسد و هرقدر در آن پيش رود، باز آرزو دارد از آن هم جلوتر رود. بديهي است كه چنين آرزوهاي طولاني حجابي مي‌شود كه انسان اصلاً روي جهان آخرت را به خوبي درك نكند.

5 ـ 5 . نكوهش آرزوهاي دراز در نهج البلاغه

در نهج البلاغه نيز، مطالبي در مورد آرزوهاي دراز بيان شده است كه در اينجا به برخي از آن اشاره مي‌كنيم:

ـ «أَيُّهَا النَّاسُ! إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَيْكُمُ اثْنَانِ: اتِّبَاعُ الْهَوَيٰ، وَطُولُ الاَْمَلِ،... ،وَأَمَّا طُولُ الاَْمَلِ فَيُنْسِي الاْخِرَةَ.»[lxxxi]

ـ «وَاعْلَمُوا أَنَّ الاَْمَلَ يُسْهِي الْعَقْلَ، وَيُنْسِي الذِّكْرَ.»[lxxxii]

(بدانيد كه آرزوهاي دور و دراز عقل را غافل و ياد خدا را به فراموشي مي‌سپارد.)

ـ «مَنْ أطَال الأمَلَ أسَاءَ العَمَلَ.»[lxxxiii]

(كسي كه آرزوهايش طولاني است، كردارش نيز ناپسند است.)

ـ «والأمَانِيُّ تُعمي ‌أعْيُنَ الْبَصَائِرِ.»[lxxxiv]

(وآرزوها چشم بصيرت را كور مي‌كند.)

ـ «لا تَكُنْ مِمَّنْ ... يُرجِّي التَّوبَةَ بِطُولِ الأمَلِ.»[lxxxv]

(از كساني مباش كه توبه را با آرزوهاي دراز به تأخير مي‌اندازد.)

ـ «وَأشْرَفُ الْغَنِي تَركُ الْمُنَيٰ.»[lxxxvi]

(وبرترين بي‌نيازي ترك آرزوهاست.)

6ـ5 . علل آرزوهاي دراز در نهج البلاغه

با مطالعة نهج البلاغه، مي‌توان علل آرزوهاي دراز را به سه قسم، تقسيم نمود كه عبارتند از:

الف. دنياپرستي.

«آن كس كه قلب او با دنياپرستي پيوند خورد، همواره جانش گرفتار سه مشكل است؛ اندوهي رهانشدني، حرص جدانشدني و آرزويي نايافتني.»[lxxxvii]

ب. شيطان.

«همانا تو (معاويه) نازپرورده‌اي هستي كه شيطان بر تو حكومت مي‌كند، و با تو به آرزوهايش مي‌رسد.»[lxxxviii]

ج. جهل و ناداني.

«لَو رَأي الْعَبْدُ الأجَلَ وَ مَصِيرَهُ، لأبْغَضَ الأمَلَ و غُرُورَهُ.»[lxxxix]

(اگر بندة خدا أجل و پايان كارش را مي‌ديد، با آرزو و فريب آن دشمني مي‌ورزيد.)

7ـ 5 . راه علاج آرزوهاي دراز در نهج البلاغه

الف. انديشة مرگ، پايان بخش آرزوهاي دراز

«وَمِنْ عِبَرِهَا أَنَّ المَرْءَ يُشْرِفُ عَلَى أَمَلِهِ فَيَقْتَطِعُهُ حُضُورُ أَجَلِهِ، فَلاَ أَمَلٌ يُدْرَكُ، وَلاَ مُؤَمَّلٌ يُتْرَكُ.»[xc]

(ونشانة عبرت انگيز بودن دنيا، آن كه، آدمي ‌پس از تلاش و انتظار تا مي‌رود به آرزوهايش برسد، ناگهان مرگ او فرا رسيده، اميدش را قطع مي‌كند، نه به آرزو رسيده و نه آنچه را آرزو داشته باقي مي‌ماند.)

و نيز، آنحضرت در جاي ديگر مي‌فرمايند:

«قَدْ غَابَ عَنْ قُلُوبِكُمْ ذِكْرُ الآجَالِ، وَحَضَرَتْكُمْ كَوَاذِبُ الآمَالِ.»[xci]

(ياد مرگ از دل‌هاي شما رفته، و آرزوهاي فريبنده جاي آنرا گرفته است.)

ب. توانمند ساختن روحية تقويٰ و پرهيزگاري.

چنانچه حضرت امام علي (ع) مي‌فرمايند:

«آنچه بر اساس تقويٰ پايه‌گذاري شود، نابود نگردد.»[xcii] بنابراين انسانهاي پرهيزگار به آرزوهاي دنيايي اعتنايي ندارند.»

«وَ كَذَّبُوا الأمَلَ.»[xciii]

ج. روي آوردن به زهد.

كساني كه زهد و قناعت را پيشه كنند؛ ديگر به آرزوهاي طولاني متمسك نميشوند. و آرزوهاي دنيايي خويش را كم مي‌كنند.

«أيّها النَّاسُ، الزَّهَادَةُ قِصَرُ الأمَلِ.»[xciv]


فهرست منابع

ô قرآن كريم؛ مترجم: مكارم شيرازي؛ چاپ اول، 5/4/1378؛ قم: چاپخانة اميرالمؤمنين (ع).

ô نهج البلاغه؛ مترجم: محمد دشتي؛ چاپ دوم، زمستان 79؛ ناشر: مؤسسة انتشارات ائمه (ع).

............................................

1. اخلاق؛ شبّر، سيد عبدا... ؛ مترجم: محمّد رضا جبّاران؛ چاپ سوّم؛ تابستان 1378؛ ناشر: مؤسسة انتشارات هجرت.

2. اخلاق اسلامي در نهج البلاغه (خطبة متقين)؛ خادم الذّاكرين، اكبر؛ چاپ سوّم، 1379؛ قم؛ ناشر: مدرسـة الامام عليّ بن ابيطالب (ع).

3. اخلاق از نظر همزيستي و ارزشهاي انساني؛ 2جلدي؛ فلسفي، محمّد تقي؛ چاپ سوّم، 1379؛ تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامي.

4. اخلاق در قرآن، ج3؛ مصباح يزدي، محمد تقي؛ چاپ دوّم، 1381؛ مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام‌ خميني (ره).

5. امام خميني (ره) و انديشه‌هاي اخلاقي ـ عرفاني؛ چاپ اوّل، بهار 1382؛ چاپ: دفتر تبليغات اسلامي قم؛ ناشر: مؤسسة تنظيم و نشر آثار امام خميني (ره).

6. امام خميني (ره) و انديشه‌هاي اخلاقي ـ عرفاني (مقالات اخلاقي2)؛ ــــــــــــــــــــــــــ .

7. آموز‌ه‌هاي بنيادين علم اخلاق؛ 2جلدي؛ فتحعلي‌خاني، محمد؛ چاپ اوّل، بهار 1379، مركز جهاني علوم اسلامي.

8. پيام امام اميرالمؤمنين (ع)، ج3؛ شيرازي، مكارم وهمكاران؛ چاپ دوّم، 1384؛ ناشر: تهران، دارالكتب الإسلاميه.

9. تكامل در پرتو اخلاق، 2جلدي؛ سلطاني، غلامرضا؛ چاپ بيست و يكم، بهار 1380؛ چاپخانه دفتر انتشارات اسلامي.

10. جامع السعادات؛ نراقي، محمد مهدي؛ چاپ سوّم، 1383؛ قم: اسماعيليان.

11. چهل حديث، 3جلدي؛ رسولي محلاتي، سيد هاشم؛ چاپ سوّم، 1375؛ چاپخانة دفتر نشر فرهنگ اسلامي.

12. معراج السّعادة؛ قمي، شيخ عبّاس؛ چاپ اوّل، بهمن 1364؛ ناشر: قم، مؤسسة در راه حق.

13. دانشنامة امام علي (ع)، ج4، (اخلاق و سلوك)؛ رشاد، علي اكبر؛ چاپ اوّل، 1380؛ تهران: مركز نشر آثار پژوهشگاه فرهنگ و انديشة اسلامي.

14. درسهايي از اخلاق اسلامي يا آداب سير و سلوك؛ طاهري، حبيب الله؛ چاپ هفتم، تابستان 1380؛ چاپخانة دفتر انتشارات اسلامي.

15. ده گفتار؛ مطهري، مرتضيٰ؛ چاپ سيزدهم، اسفند 1376؛ انتشارات صدرا.

16. ره توشه؛ مصباح يزدي، محمد تقي؛ چاپ اوّل، 1375؛ انتشارات مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني (ره).

17. سيري در نهج البلاغه؛ مطهري، مرتضيٰ؛ چاپ دوّم، 1354؛ مركز مطبوعاتي دار التبليغ اسلامي.

18. سيماي انسان كامل در قرآن، تفسير سورة فرقان؛ سبحاني، جعفر؛ چاپ هفتم، 1380؛ ناشر: دفتر تبليغات اسلامي.

19. شرح چهل حديث؛ خميني، روح الله؛ چاپ بيست و سوّم، تابستان 1380؛ ناشر: مؤسسة تنظيم و نشر آثار امام خميني (ره)

20. معارف نهج البلاغه در شعر شاعران؛ دو جلدي؛ دشتي، محمد و همكاران؛ چاپ دوّم، تابستان 76؛ نشر مؤسسه تحقيقاتي امير المؤمنين (ع).

21. نظري ديگر در نهج البلاغه از منظر استاد مطهري؛ عليزاده، حسين و ضميري، حسين؛ چاپ اوّل، پائيز 1381؛ دفتر نشر معارف.



[i] ـ قمي، شيخ عباس؛ خلاصة معراج السعاده؛ ص111 .

[ii] ـ شبّر، سيدعبدالله؛ اخلاق؛ ص255 .

[iii] ـ دشتي، محمد؛ معارف نهج البلاغه در شعر شاعران، ج1، ص211 .

[iv] ـ عارفيان، حسين؛ حسد از منظر امام خميني ره ؛ برگرفته از كتاب (امام خميني ره و انديشه‌هاي اخلاقي ـ عرفاني «مقالات اخلاقي 2» ) ؛ ص448 .

[v] ـ نهج البلاغه؛ حكمت 218؛ ص675 .

[vi] ـ طاهري، حبيب الله؛ اخلاق اسلامي؛ ص263 .

[vii] ـ نهج البلاغه؛ حكمت 225؛ ص676.

[viii] ـ دشتي، محمد؛ معارف نهج البلاغه در شعر شاعران، ج2؛ ص1074 .

[ix] ـ نهج البلاغه، حكمت 256؛ ص682.

[x] ـ طاهري، حبيب الله؛ اخلاق اسلامي؛ ص263.

[xi] ـ نهج البلاغه؛ خطبة 86 ، ش12؛ ص144.

[xii] ـ دشتي، محمد؛ معارف نهج البلاغه در شعر شاعران، ج1؛ ص212.

[xiii] ـ سلطاني، غلامرضا؛ تكامل در پرتو اخلاق، ج1؛ ص98.

[xiv] ـ مصباح يزدي، محمد تقي؛ اخلاق در قرآن، ج3؛ ص231.

[xv] ـ نهج البلاغه؛ ترجمة خطبة 192؛ ش25 و 26؛ ص385 .

[xvi] ـ امام خميني (ره) و انديشه‌هاي اخلاقي ـ عرفاني (مقالات اخلاقي 2) ؛ ص456.

[xvii] ـ‌ خميني، روح الله؛ چهل حديث؛ ص113. (با كمي‌دخل و تصرف)

[xviii] ـ قمي، شيخ عباس؛ خلاصة معراج السعاده؛ ص58.

[xix] ـ شبّر، سيد عبدالله؛ اخلاق؛ ص275.

[xx] ـ سلطاني، غلامرضا؛ تكامل در پرتو اخلاق، ج1؛ ص50 .

[xxi] ـ فتحعلي خاني، محمد؛ آموزه‌هاي بنيادين علم اخلاق، ج2؛ ص209.

[xxii] ـ خميني، روح الله؛ شرح چهل حديث، ص63. (كمي‌با دخل و تصرف) !

[xxiii] ـ نهج البلاغه؛ حكمت 113، ش1؛ ص650.

[xxiv] ـ همان؛ حكمت 38، ش1؛ ص632.

[xxv] ـ دشتي، محمد؛ معارف نهج البلاغه در شعر شاعران، ج2؛ ص928.

[xxvi] ـ نهج البلاغه؛ حكمت 167؛ ص666.

[xxvii] ـ همان؛ حكمت 212؛ ص674.

[xxviii] ـ دشتي، محمد؛ معارف نهج البلاغه در شعر شاعران، ج2، ص1050.

[xxix] ـ نهج البلاغه؛ نامة31، ش57، ص526 .

[xxx] ـ دشتي، محمد؛ معارف نهج البلاغه در شعر شاعران، ج2؛ ص786.

[xxxi] ـ نهج البلاغه؛ حكمت 46؛ ص634.

[xxxii] ـ همان؛ نامة 53، ش145؛ ص588 .

[xxxiii] ـ شبّر، سيد عبدالله ؛ اخلاق؛ ص281. (با كمي‌دخل و تصرف و تلخيص)

[xxxiv] ـ نهج البلاغه، حكمت 454 ؛ ص736 .

[xxxv] ـ دشتي، محمد؛ معارف نهج البلاغه در شعر شاعران ، ج2 ؛ ص1185.

[xxxvi] ـ شبّر، سيد عبدالله ؛ اخلاق؛ ص284.

[xxxvii] ـ عميد، حسن؛ فرهنگ عميد؛ ص413 .

[xxxviii] - نازعات؛ آيه 24.

[xxxix] - مومنون؛ آيه 47.

[xl] ـ خميني، روح الله؛ شرح چهل حديث؛ ص80 . (با كمي‌دخل و تصرف)

[xli] ـ نهج البلاغه، خطبة 192، ش24؛ ص384 .

[xlii] ـ همان؛ خطبة 192، ش25.

[xliii] ـ همان؛ ش27 .

[xliv] ـ همان؛ خطبة 153؛ ش6؛ ص282 وحكمت 398؛ ص724 .

[xlv] ـ همان؛ حكمت 126، ش2؛ ص654.

[xlvi] ـ دشتي، محمد؛ معارف نهج البلاغه در شعر شاعران، ج2؛ ص1002.

[xlvii] ـ همان ؛ ص1164.

[xlviii] ـ نهج البلاغه؛ حكمت 252، ش1 ؛ ص682.

[xlix] ـ همان؛ حكمت 398 ؛ ص724.

[l] ـ همان؛ حكمت 126؛ ص654.

[li] ـ همان؛ ترجمة خطبة 192، ش5 ؛ ص381.

[lii] ـ همان؛ ش9.

[liii] ـ دشتي، محمد؛ معارف نهج البلاغه در شعر شاعران، ج1؛ ص562.

[liv] ـ شبّر، سيد عبدالله؛ اخلاق؛ ص264.

[lv] ـ عميد، حسن؛ فرهنگ عميد؛ ص671.

[lvi] ـ طاهري، حبيب الله؛ اخلاق اسلامي؛ ص229.

[lvii] ـ امام خميني (ره) و انديشه‌هاي اخلاقي ـ عرفاني؛ (سيد حسن بنائي؛ پيوند اخلاق و سياست)؛ ص76.

[lviii] ـ طاهري، حبيب الله؛ اخلاق اسلامي؛ ص233.

[lix] ـ نهج البلاغه؛ خطبة 23، ش6؛ ص68.

[lx] ـ همان؛ خطبة 76، ش1؛ ص124.

[lxi] ـ همان؛ خطبة 86 ، ش11؛ ص144.

[lxii] ـ دشتي، محمد؛ معارف نهج البلاغه در شعر شاعران، ج1؛ ص205.

[lxiii] -آل عمران، آيه 26.

[lxiv] ـ شيرازي، مكارم؛ پيام امام امير المؤمنين (ع)، ج3 ؛ ص534 .

[lxv] ـ نهج البلاغه؛ خطبة 23، ش6؛ ص68.

[lxvi] ـ دشتي، محمد؛ معارف نهج البلاغه در شعر شاعران، ج1؛ ص82 .

[lxvii] ـ فتحعلي خاني، محمد؛ آموزه‌هاي بنيادين علم اخلاق، ج1؛ ص175. (با كمي‌دخل و تصرف)

[lxviii] ـ نهج البلاغه؛ ترجمة خطبة 86 ، ش11؛ ص145.

[lxix] -نساء، آيه 48.

[lxx] ـ نهج البلاغه؛ ترجمة خطبة 42 ، ش1؛ ص95.

[lxxi] ـ همان، نامة 31، ش110؛ ص536 .

[lxxii] ـ همان؛ خطبة 176، ش3 ؛ ص332 .

[lxxiii] ـ همان؛ خطبة 86، ش10؛ ص144.

[lxxiv] ـ همان؛ حكمت 211، ش2؛ ص674.

[lxxv] ـ همان؛ نامة 3 ، ش11؛ ص482 .

[lxxvi] ـ همان؛ حكمت 424 ؛ ص730.

[lxxvii] ـ همان؛ ترجمة خطبة 50 ، ش1؛ ص103.

[lxxviii] ـ همان؛ ترجمة خطبة 87 ، ش10؛ ص147.

[lxxix] ـ همان؛ خطبة16، ش9 ؛ ص60.

[lxxx] ـ همان؛ نامة 53، ش151؛ ص590 .

[lxxxi] ـ همان؛ خطبة 42، ش1 ؛ ص94.

[lxxxii] ـ همان؛ خطبة 86 ، ش12؛ ص144.

[lxxxiii] ـ همان؛ حكمت 36؛ ص630.

[lxxxiv] ـ همان؛ حكمت 275، ش2؛ ص696.

[lxxxv] ـ همان؛ حكمت 150، ش1؛ ص662.

[lxxxvi] ـ همان؛ حكمت211، ش2؛ ص674.

[lxxxvii] ـ همان؛ ترجمة حكمت 228 ، ش3؛ ص677.

[lxxxviii] ـ همان؛ ترجمة نامه11، ش4 ؛ ص491 .

[lxxxix] ـ همان؛ حكمت 334؛ ص708.

[xc] ـ همان؛ خطبة 114، ش11؛ ص220.

[xci] ـ همان؛ خطبة 113، بخش3؛ ص216.

[xcii] ـ همان؛ ترجمة خطبة 16، ش9 ؛ ص61.

[xciii] ـ همان؛ خطبة 114، ش7 ؛ ص220.

[xciv] ـ همان؛ خطبة81 ، ش1؛ ص128.